عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام

خرید بک لینک
  د. عبدالبشیر فکرت؛ استاد دانشگاه  درآمداز میان همهی موجودات این عالم، تنها انسان از موهبتِ اختیار –البته به مراتبی که مورد اختلاف است- برخوردار است. قرآن میفرماید: اگر میخواستیم به هر نفسی هدایتاش را ارزانی میکردیم[1]. معنای سخن اینست که، هدایتِ آدمیان خلافِ سایر موجودات هستیْ تکوینی نیست، بلکه تابعی از اختیار اوست. اختیار شاید تنها ویژهگییی است که میتوان بر بنیادِ آن کردارهای آدمیان را از اعمال طبیعی که در آن یا اراده غایب است ویا اراده تابعی از غریزه و سایقه دانسته میشود، متمایز ساخت. اساساً آنچه قابل محاسبهی اخلاقیاست، کردارهای ناشی از اختیار آدمیان است. تا کنون هیچ فیلسوف اخلاقی افعال غیراختیاری را موجبِ محاسبهی اخلاقی ندانستهاست و درک این واقعیّت نشان میدهد که در این مورد نوعی اجماع نظری وجود دارد. از چشمانداز فلسفهی اخلاق، افعال غیراختیاری نه مستوجبِ مدح است و نه شایستهی نکوهش، و نه هم موجبِ مسئولیت اخلاقی شناخته میشود. فیالمثل، عمل کسی را که «وقتی گرسنه است، غذا میخورد» نمیتوان مستوجب مدح و ذم، ویا مسئولیّت اخلاقی دانست. زیرا چنان عملی ماهیّت ارادی ندارد و از اینرو نه فضلی دارد و نه نقصی، بلکه به مقتضای طبیعتِ آدمی و بر اساس نیازهای حیاتی او انجام میشود. برخلاف، دروغگویی، صدق، امانتداری، احترام به دیگران و غیره اعمالیاند که از ارادهی آزاد آدمیان سرچشمه میگیرد و فرد در انجام و ترک آن مختار است. اختیاری بودن چنان اعمالی، آنها را در میزان داوری اخلاقی قرار میدهد و اصولاً، همین دست از کردارها اند که آدمی را از سایر جانداران جهان امتیاز میبخشد و او را در سکوی بلندِ مرتبتِ اخلاقی مینشاند. حقیقتاً دین و اخلاق –چنانکه اشاره عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام...

ما را در سایت عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 16:45

عبدالبشیر فکرت، استاد دانشگاهمنظور از گذشته در این نوشته، نه گذشتهی جهان است و نه هم گذشتهی اسلام و منطقه، بلکه گذشتهی کشوری به نام افغانستان است در بُعد فکری و فرهنگی آن. نسل امروز از این نظر، در وضعیّت «گسست از گذشته» به سر میبرد، وضعیّتی که در آن جوامع و جریانها عقبهی تاریخیشان را از دست میدهند و بالمآل در شرایطِ تعلیق واقع میشوند. برای درک شرایط تعلیق، تخته سنگی را فرض کنید معلق در هوا که هیچ نوع دیوارهی استنادی ندارد و بنابراین، هرازگاهی ممکن است فروبلغزد. وضعیّت نسل ما به لحاظ فکری، چیزی جز وضع حجرالاسودی نیست. زیرا اندیشهی امروز عمدتاً در فقدانِ استناد به گذشته بهسر میبرد. رابطهی ما نه تنها با گذشتههای دور، بلکه با یک نسل پیشتر از ما نیز منقطع است. فاصله از ما تا نسل پیشتر چندان حجیم و گسترده است که امروزه حتی نامی از برخی نویسندهگان و دانشمندانِ ماسبق نشنیدهایم. آگاهی ما از بقیه نیز که از خوشچانسی اسم و رسمی از آنها برجای مانده است، چیزی در حد معلومات ویکیپیدیایی است که نمیتواند در ترسیم خطّ فکری ما از «اکنون» به «گذشته» یاری رساند. شکی نیست که افغانستان نیز مانند سایر کشورهای جهان –البته در حدّ ذهن و ظرفیّت فرهنگی خودش-، شاعر، مؤرخ، مترجم، نویسنده و متفکّر داشته است؛ امّا با دریغکه -چنانکه باید- معرفی نشدهاند و آثار آنها نیز یا نهایت کمیاب است ویا هم اصلاً به چاپ نرسیده است. طرح این ایده که در افغانستان کار فکری و فرهنگی صورت نگرفته است و اساساً چیزی برای بازتعریف وجود ندارد، از بنیاد نادرست است. کشوری نزدیک به سیملیون نفر که طبعاً جمعیت آن در گذشته کمتر از امروز بوده است، نمیتواند یکسره عقیم و نازا باشد. شما همین دانشگاه کابل را در نظ عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام...

ما را در سایت عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 313 تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 16:45

 دکتر عبدالبشیر فکرت، استاد دانشگاه کابل درآمددر دورهی باستان، مرز میان علم و فلسفه شناختهشده نبود و تمامی علوم اعم از: ریاضیات، طبیعیات، الهیات و غیره ذیل عنوان فلسفه مطالعه میشد. از اینجاست که فیلسوفان طبیعی یونان بیش از یک فیلسوف –البته به معنای متعارف امروز- بودند و گاهی دیدگاههای علمیشان بر نظریّات فلسفیِ آنها رجحان مییافت. با ظهور سوفستائیان، انسان کانون توجه قرار گرفت و از اینرو، چرخشی موضوعی در فلسفه پدید آمد که توأم بود با چرخش در غایت و روشِ فلسفهورزی. از آن پس، افلاطون و ارسطو از راه رسیدند و بنیاد نظام فلسفییی را ریختند که در آن تقریباً از همهچیز، از خداشناسی تا ریاضیات، طبیعیات، نباتشناسی، سیاست، اخلاق، منطق، معرفتشناسی و غيره سخن به میان آمده بود. سپس رفته رفته، دامنهی علوم وسیعتر شد و در حرکتِ بطی تاریخی ریاضیات[1]، مکانیک[2]، جامعهشناسی[3]، فیزیک[4]، کیمیا[5]، روانشناسی[6] و ... یکان یکان از بدنهی فلسفه جدا گشت و به لحاظ روش، موضوع و هدف از یکدیگر تمایز یافت. منطق ارسطویی که قرنها معیار تفکّر صحیح دانسته میشد، به نقد گرفته شد و کسانی چون: فرانسیس بیکن[7](1561-1626م)، رنه دکارت[8](1596-1650م) و جان استوارت میل[9](1806-1873م) بر آن تاختند. بیکن ارگانون جدید را نوشت و سعی کرد با چرخشی متودولوژیک، استقرا و تجربه را بر جای قیاس بنشاند و اصول و روشهای علمی را به درستی توضیح دهد. رفته رفته تعریف عام ارسطویی از علم از رونق افتاد[10]. اصحاب اصالت تجربه و به صورت مشخصتر، پوزیتویستهای منطقی میان علم و غیرعلم مرز نهادند و علمی بودن را مرادف آزمونپذیری خواندند. کار به جایی رسید که امروزه، هر جا واژهی علم[11] به کار میرود، منظور از آن عل عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام...

ما را در سایت عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 182 تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 16:45

صفحه بندی